اسکلت بخشنده
درباره این مورد
آخر قصه منتظر بود تا قصه به او برسد، اما قصه خیلی دراز بود. آنقدر دراز بود که آخر قصه حوصلهاش سر رفت و دو سه تا، نه، چهار پنج تا خمیازه کشید و خوابید. بعد توی خواب بلند شد و راه رفت. افتاد تو چاه. داشت غرق میشد که قورباغه به دادش رسید و او را از چاه در آورد. آخر قصه یک عالمه آب خورده بود. قورباغه او را روی زمین خواباند و آنقدر شکمش را فشار داد تا تمام آبها بیرون آمدند. بعد دو تایی راه افتادند و رفتند پیش قصه.
80,000 تومان



























