


صنم
درباره این مورد
نور ماه، اتاق را سایه روشن کرده بود. زیبایی حیرتانگیز ماه، راحله را به سوی پنجره کشاند، و او لحظاتی را به نظاره ایستاد. با تک ضربهای که به در نواخته شد، افکار سرگردان او در هم ریخت و لحظهای بعد قامت بلند پدرش را دید که در آستانه در ظاهر شد به سویش لبخند زد و او را دعوت به نشستن نمود.
آقای ایمانی به دخترش که اکنون در مقابل او نشسته بود، خیره شد. راحله خوب میدانست که پدر برای چه به اتاقش آمده است، سرش را پایین انداخت و خود را به مرتب نمودن چینهای دامنش مشغول کرد.
3,500 تومان


