
چند خواب از زندگی بارانی (نمایشنامه)
درباره این مورد
[وانت داتسون قراضهای گوشهای افتاده و راننده سعی میکند راهش بیندازد. مسافران روی تپهای نشستهاند تا ماشین درست شود. پشت وانت، گاوی بستهاند که ماغ میکشد. صدای درا و زنگوله از دوردست به گوش میخورد. مسافران روی تپه، یکی دو زن و بیشتر مرد هستند که دور آتشی نشستهاند تا گرمشان شود. کاهی پچپچهای، صدای استارت ناامیدکننده ماشین، پارس سگتورهای...]
الیاس: بنده خدا بخور. بلوطه. ندیدی تا الان؟
بارانی: نه...
الیاس: ببین، اینکه میپزنش میشه بلیپولو. این بغلشو تیغ میزنن که تو آتیش نترکه، عین فشنگه... تو کدوم جبههای؟
7,000 تومان

