ناشر چشمه
وضعيت كالا

اوضاع در ارتفاعات كليمانجارو روبه‌راه است (مجموعه داستان)

زن آن‌قدر جوان بود، آن‌قدر دست‌و‌پاش را گم كرده بود، با چنان اعتمادي او را نگاه مي‌كرد و آن‌قدر پرنده جلو چشمان مرد، روي تل‌ماسه‌ها جان داده بودند كه يك آن فكر نجات يكي از آن‌ها، زيباترين‌شان، حفظ جانش، داشتنش، اين‌جا، ته دنيا، رسيدن به چنين خط پاياني در زندگي‌اش، ساده‌لوحي مطلقي را تا كه آن موقع هنوز پشت ريشخندش و قيافه سرخورده‌اش مخفي مانده بود، به او بازگرداند. چيز زيادي هم نياز نبود براي به‌دست آوردنش. زن سرش را بالا آورده بود سمت او و با صدايي بچگانه و نگاهي پر از التماس كه برق آخرين قطره‌هاي اشك هنوز توش موج مي‌زد، گفت «بذارين اين‌جا بمونم، خواهش مي‌كنم.»

سبد خريد مشترياني كه اين كالا را خريده‌اند