از کنار قبر کمال‌الملک گذشتم و پا به دورن مقبره‌ي عطار گذاشتم. به محض ورود، چشمم به سنگ‌نبشته‌اي کهن افتاد که بر سر مزارِ عطار به حال ايستاده نمايان بود. سنگ‌نبشته‌ي سياه و کهن گويي مرا در خود کشيد و به ژرفاي تاريخ فرو برد. لحظه‌اي حس کردم کسي که در آن گور آرميده از اجداد من است؛ رگ و ريشه‌ي من است؛ هويت من است؛ خود من است! احساس غنا و نشاط و آرامشي ابدي و مطلق کردم. غرق در اين احساس از مقبره بيرون زدم. ارديبهشت‌ماه بود. سبزه‌ها رسته، گل‌ها شکفته، شکوفه‌ها بردميده و درختان سبزفام سر به آسمان داشتند و مرغان و بلبلان بر فراز آن‌ها از نغمه و آواز غوغايي به پا کرده بودند. زير سايه‌ي صبحگاهي درختان گام زدم و سر به آسمان زلال و آبي داشتم. وصف آن حال لطيف و نشاط و شکوه آن از توانم خارج است.
زبان فارسي
نويسنده احمد زيدآبادي
سال چاپ 1397
نوبت چاپ 3
تعداد صفحات 272
قطع رقعي
ابعاد 14.4 * 1.6 * 1
نوع جلد شوميز
وزن 266
شابك9789641855705

كالاهاي مشابه

سبد خريد مشترياني كه اين كالا را خريده‌اند